داری میروی،این چراغ را هم خاموش کن.اتاق من بی چراغ و با پرده های کیپ تا کیپ بسته هم پر از نور خواهد بود.
داری میروی،این چراغ را هم خاموش کن.اتاق من بی چراغ و با پرده های کیپ تا کیپ بسته هم پر از نور خواهد بود.
زیر پاهایم خالی شده.چه هوای سردی ست این بیرون.شاید دوباره برگشتم.بیا صبوری کنیم.بیا تا صد شماره کنیم.اما این بار روزها را.
در خیابانی که تاریک بود.
همه جایم نفس نفس میزد.
پالتویی که تنم را بو میکرد
جایی برای گرم کردن دستهایم نداشت.
دستهایم
سرد بود و رها
همه ی تنم نفس نفس میزد
پالتویی که مرا در آغوش گرفته بود
جایی برای گرم کردن دستهایم نداشت.
عشق من
آنها در رژه اند
سرها به جلو،چشمها گشاده
شهر در لهیب ارغوانی آتش
مزرعه ها لگدکوب شده
جا پاها
تا بی انتها
و مردم چون درختان
چون گوشت بر چنگک قصابی
تکه تکه میشوند
اما
آسان تر
سریع تر.
عشق من
در میان جاپاها،سلاخی ها
کاه تو را و آزادی را گم کردم
اما ایمانم را از کف ندادم
ایمانم به روزهایی که
از میان تاریکی ها،ضجه ها . گرسنگی ها
حلقه بر درمان خواهد کوبید
با دستاتی همه از آفتاب.....
ناظم حکمت.
تمام دنیاتان ختم میشود به همین
سکینه خانم من سیم ظرفشویی کو؟
کجاست جارو برقیت مادمازل ژاکلین
همینکه بنده وکیلم،که خانم....؟پایان!
همینکه ...we have good time whit hole ofپایین!
همینکه یک کت و دامن سوار یک برده
همینکه یک شبح گنگ پشت یک ماشین
که هیچ وقت نفهمیده که چه میگوید
اگر که حرف زده طوطی تو با تمرین
چه فرق میکند اصلا نبودن و بودن
چه فرق میکند اصلا عزیز آن و این
همینکه هردو غریبند و ساکت و مظلوم
جناس بدبختی هست بین زن و....زمین
همینکه قله قاف ترا خراب کنند
زبان به کام بگیری کنار عین و شین
دو چشم سبز که تلخند مثل والزیتون
لبان قند پر از کرم زندگی والطین.....
مهدی موسوی.
از چیزای دیگه ای که میتونه روح آدمو زخمی کنه،مفهومی ست به نام فراموش شدن.و احساس فراموش شدن اونقدر تلخ هست که دنیات رو زشت تر کنه.و از همان دردهایی ست که اتفاقا هیچ درمانی هم نداره و باید باهاش کنار اومد.یک روز توی ذهن و زندگی کسی بودی و حالا نیستی،اونقدر ها هم تلخ نیست.اگر بخوام تمام عوامل زشت شدن دنیا رو بنویسم،حتی از زشتی نگاه نانوای کوچه مون هم نمیگذرم،چند روز پیش بعد ۱۰ سال رفتم نان بخرم،پشیمونم کرد.بدجور چشمهایش را دراند.داشتم میگفتم ذکر این همه زشتی حوصله میخواهد،که مدتهاست ندارم.اما میخواستم بگم با این همه زشتی با این همه رنج با این همه......چرا از مرگ فرار میکنیم.اگر فرار هم نکنیم میترسیم،آنقدر که حاضریم تمام بدی های این دنیا را تحمل کنیم اما نمیریم.مگر نه اینکه هر دنیایی از این دنیا میتونه بهتر باشه.به نظر من اگر نابودی و نیست شدنی وجود نداشته باشه،مرگ آنقدر ها هم بد نیست!تلخ نیست!
پ.ن:محسن نامجو با خوندن آلبوم جدیدش دوباره کاری میکنه که نشه گوش دادنش رو ترک کرد .با ترانه ها و شعرهاش.و موسیقی تلفیقی که اینبار محسوس تره.تابو شکنی های نامجو جسورانه تر و دوست داشتنی تر شده.وچیز تازه ی دیگه که توی آلبوم جدید نامجو توجه رو جلب میکنه،خوندن ترک های اروتیکی ست که تا به حال توی کارهاش کمتر بوده و اصلا توی موسیقی ایرانی هم.
گلادیاتور ها دوست داشتنی ترین آهنگ این آلبوم بود،برای من.
پ.ن۲:مسعود باستانی به ۶ سال زندان محکوم شد.بگردید دلیلش را پیدا کنید.
بعد نوشت:تردید واروژ کریم مسیحی تقریبا عالیه....هملت معاصر..... حتما ببینینش!
بعد نوشت:اگه اتفاقای خوب بیفته...بیشتر میام.فعلا خیلی نگرانم.تا ببینم چی می....شه!
بعد نوشت ۳:برام دعا کنید.
هواشناسی اعلام کرده بود،قراره بارون بباره،نبارید هیچ،خورشید هم تمام وقت در آسمان است.اگر خودم پیش بینی کنم بهتره.اصولا وقتی اتاقم،خودم ابری و بارونی هستیم،آسمان هم کوتاه میاد و اذیت نمیکنه،میباره.این روزها هم اگر نباریده قصدش گرفتن حال این سازمان هواشناسی ست!
اصولا وقتی دلمشغولی هام زیاد میشه و یک عالم کار سرم آوار میشه،به هیچی نمیرسم.حتی خودم.حتی یک فنجون شعر،موسیقی....که یه کوچولو حکم آرام بخش رو داشته باشه.چند وقته که حتی امروز و دیروزم رو تمیز نمیدم.از دست این تکرار.
این خود حرفی،با که بسوزانندش
چوب کبریت سوخته میدانست
میسازندش تا که بسوزانندش.
پاها را جمع میکند در شکمش.سردش است.فکر میکند اگر این قاب ها و عکسها را از دیوار بردارد،چقدر سردترش میشود.چشمهایش بی هوا بسته میشود.دوباره از نو...دستهای مردانه ای که در همه ی فصل ها گرم بودند.صورتی که اصولا اصلاح شده بود و چشمهایی که همیشه پر از ابهام بود.پر از عدم اطمینان به همه چیز.پر از آرامشی توام با نگرانی.قرار نشد.باید چشمهایش را باز نگه دارد.تا وقتی که خواب پلک هایش را روی هم بیاندازد.به فردا می اندیشد.شروع یک روز تکراری بین آدمهای تکراری.آدمهایی که حوصله اش را سرمیبرند.که بهمش میریزند.آدمهایی که همیشه حاضر به پرسیدن سوال های مزخرفند.آدمهایی که از خوشحالیت،از ناراحتیت،از خنده و اشکت و از سکوت و سخن گفتنت،ناراضی اند.آدمهایی که بودنت را نمیخواهند و تظاهر میکنند دوستت دارند.فکر کردن به آنها هم ،حالش را بد میکند.رها میکند،افکارش را.
دستش را دراز میکند از بالای تخت،موبایلش را بر میدارد.دلش برای آهنگNight Hawkتنگ شده.برای وقتهایی که گوشی اش زنگ میخورد.چه تاریکست صفحه ی این گوشی لعنتی.آرام پرتش میکند روی زمین.چشمهایش میسوزد.دکتر بهش گفته بود،کتاب نخواند،تلویزیون نگاه نکند،گریه هم نکند.چه خوب رعایت کرده بود.چشمهایش را میبندد،شاید کمتر سوز بزند.دوباره ازنو...پالتوی مشکیش را که میپوشید،از همیشه دوست داشتنی تر میشد.قول داده بود تا آخر زمستان همان را بپوشد و او هم گفته بود:قول میدهم تا آخر زمستان دستهایم را در جیبهای چرمی ات گرم کنم.
صورتش خیس میشود.چشمهایش میسوزد.تنها یک چیز ممکن است آرامش کند.playمیکند.
امروز چه دلتنگم،امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من،گم ترانه،کم رنگم
امروز چه دلتنگم،خاکستریم انگار
هم خاطره ی زنبق،یک لحظه پس از رگبار
به پهلوی دیگرش می غلتد.هنوز زمستان نیامده ست.
فنجان را بر میدارد،با همان دستهای وصف ناشدنی که شهوت و عشق را باهم بیدار میکنند.میگوید تمام فنجانت تیره ست اما یک راه روشن افتاده.میگوید زنگوله افتاده.میگوید ....
زن چترش را باز میکند.چه شدید میبارد.
یکمی بعد نوشت:اینجا آسمون داره میباره......لعنتی برهم زده عقلم رو.....انگار قراره برای بار چهارم سرما بخورم....می ارزد اما.
به هیچ کس دیگر تعلق ندارد
و من آنها را بر گونه های تر و تازه ام
که باد سخنان شما،
پژمرده اش میسازد
سنجاق می کنم...
آندره برتون
اتاق را متر میکند.با قدم هایش.با همان قدم های بی هدف که هرروز پی راهی میروند که مقصدی در پسش نیست و با این همه بازهم پاهایش پیچ میخورند در چاله ها و چاههای میان راه.به گمانم جز زمزمه ی این شعر کاری ندارد.کاری که آرامش کند.دقیقه هایی،ثانیه هایی،دقیقه ای،ثانیه ای.دلش خوش است به همین کتابهای شعر و آدمهای پنهان شده در پس آنها.آدمهایی که تنهایی اش را پر میکنند،مدتیست...زیر لب زمزمه میکند،انگار میخواند:
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است
و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند...
من سردم است
من سردم است
و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد......
بعد نوشت:دلم میخواد دادد بزنم......
-همین دیگه،همین اومدنم.دیر اومدنم.نیومدنم.
-نه،ناراحت نیستم...
-نه،خوشحالم نیستم.اصلا نمیدونم چی هستم.هیچ چیز از درون به من دستور نمیده که چطور باشم.
-چرت نگو،دلتنگی چیه؟فرق بین احساس وقتی که میام با وقتی که دیر میام با وقتی که نمیام؟
-احمق نشو خودت میدونی که اون اشکهای گرد که بر گونه هات سرازیر شده،قیمتی نداره.
-من گفتم.همان شب که هوا بدجور تاریک شده بود.گفتم که شاید دیر بیام و اصلا شاید نیام.تو اما نخواستی که جدی باشی،از این کلمات راحت عبور کردی،بی اینکه بترسی،حتی کمی.
-دارم میام،فقط لحظه ای گریه نکن تا برسم.
دینی شدن علوم انسانی،حذف استادان بی دین و منحرف....تغییر سر فصل رشته های علوم انسانی...
بازنشسته شدن استادان حقوق....تصفیه استادان....متوقف کردن برخی رشته ها در صورت لزوم....بارآوردن دانشجویانی باتقوا،با معرقت و .......
حالا تصمیم خودته....چی؟غلط کردی برای آینده ت تصمیم گرفتی..........همینه که هست...نمیخوای نرو دانشگاه....دانش یعنی همین....دانش بومی!!
پ.ن:آلبوم ایلوسیون شاهین نجفی رو گوش بدین.
بعد نوشت:تا زمانی که سرعت بلاگفا درست نشه....نیستم.
دیروز داشتم فکر میکردم که اگه بودی به جای خیره شدن بهت توی این قاب چوبی،میتونستم بی فاصله نیگات کنم.ازت خواهش میکردم اجازه بدی گوشه ی اتاقت بشینم،همینطور که شعر مینویسی یا نامه های پرویز رو جواب میدی،نیگات کنم.تو ام میذاشتی،قطعا.
دیروز با خودم میگفتم اگه بودی شعرامو برات میاوردم تا بخونیشون.میخوندیشون،میدونم.
دیروز خیلی دلم برات تنگ شده بود،جان دلم... وقتی یادم افتاد برای سرزدن بهت باید بیام آرامگاه ظهیرالدوله گریم گرفت،گریه کردم....کاش بودی فروغ.کاش بودی.
اما دقیق که میشوم،بازهم میرسم به حرف حسین پناهی که میگه:
فرقی نمیکنه....!
گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمیکنه!
پناهی راست میگه.چه فرقی میکنه تو عجیب شده باشی یا نشده باشی.تو خوت باشی یا نباشی.تکرار میکنم با پناهی که میگه:
آره،فرقی نمیکنه!
گاهی وقتا،هیچی با هیچی فرق نمیکنه!
...خب داره دیرم میشه!
باید برم!
در که بسته شد،
دیگه فرقی نداره
فاصله ت با من صد متره،یا صدقرن!
وقتی نمیبینمت
چشمام باشن،یا نباشن!...
تویی تویی گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من
بیا بیا درویش من درویش من مرو مرو از پیش من از پیش من
تویی تویی هم کیش من هم کیش من تویی تویی هم خویش من هم خویش من
هر جا روم با من روی با من روی هر منزلی محرم شوی محرم شوی
روز و شبم مونس تویی مونس تویی دام مرا خوش آهوی خوش آهوی
ای شمع من بس روشنی بس روشنی در خانهام چون روزنی چون روزنی
تیر بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی
صبر مرا برهم زدی برهم زدی عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی
دل را کجا پنهان کنم در دلبری تو بیحدی تو بیحدی
ای فخر من سلطان من سلطان من فرمان ده و خاقان من خاقان من
چون سوی من میلی کنی میلی کنی روشن شود چشمان من چشمان من
هر جا تویی جنت بود جنت بود هر جا روی رحمت بود رحمت بود
چون سایهها در چاشتگه فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود
فضل خدا همراه تو همراه تو امن و امان خرگاه تو خرگاه تو
بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا پیوسته در درگاه تو درگاه تو
من با این غزل مولانا بسی کیف کردم.....
آدمها چند دسته اند....یک دسته آنهایی که وقتی بهشون لبخند میزنی،جواب لبخندت رو میدهند.یک دسته آنها که لبخندت را پاسخ نمیدهند و دسته دیگر آنها که در مقابل لبخندت،اخم میکنند.تازگی ها به هرکه بر میخورم جزو دسته سوم است.متاسفانه،شایدم خوش.......
الان که دارم این پست رو مینویسم،صدای ایول..ایول...از تلویزیون میاد.اخراجی ها برای بار نمیدونم چندم داره پخش میشه.یک حس آمیخته از تهوع و تنفر وجودم رو میگیره.نمیتونم نوشتن رو ادامه بدم.
پ.ن۱:خیزید و خز آرید که هنگام خزان است بادخنک از جانب خوارزم وزان است
پ.ن۲:امروز شاید برم سینما،بی پولی.
پ.ن۳:بعد از این پست،حتما با خواهرم برخورد میکنم،و دلیل روشن نگه داشتن تلویزیون رو ازش میپرسم و بعد هم چند فحش به چند نفر میدهم.
بعد نوشت:بی پولی فیلم خوبی بود.خیلی خوب.
دلم چیزی میخواد.چیزی که نمیدونم چیه؟..و این دردسر آفرین شده،برای من.از خودم در شگفتم.من؟...آدمی که هرچیز کوچیکی میتونست اشکشو در بیاره و بهم بریزتش...حالا،اشکش در نمیاد.این خوب نیست.میدونی که......
تاب تحمل بعضی آدما رو ندارم.بعضیا به شدت روی نروم هستن،گاهی.و من از معاشرت تحمیلی با ایشان بیزارم.کاش راهی داشتم برای کات بعضی رابطه ها.آنوقت تمام آنهایی که مرا احمق میپندارن و من آنها را،از زندگی بیرون می انداختم.اولیش هم، این دختر نادوونی که منو بهترین دوستش خیال میکنه.
پ.ن۱:دوباره پاییزه....
پ.ن۲:من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
پ.ن۳:دلم میخواد شیشه تلویزیون رو پایین بیارم،گاها و اکثرا البته.
پ.ن۴:حیف.واقعا حیف...
"دلم داره میترکه.سرم درد میکنه.آلپرازلام بی اثره،به اون دکتر بی شعورم گفتم.احمق هر بار که میرم حرفای تکراری و مزخرفشو تکرار میکنه.انگار حالیش نیست که مشکل من با مریضای دیگه ش فرق داره.اینبار میخواست ریتم کتابامو عوض کنه.میگفت کتابای هدایت و وولف و سارتر رو بریز دور! مایه ی غصه ی مامان بیچاره شدم.کاش توام مثل دختر فلانی بودی.مدام میگه.از چشمای بابا میفهمم که از دستم چه میکشه.اونم دوست داشت من مثل دخترای مردم بودم.همه از خل و چل بازیای من خسته شدن.خوب میدونم.آدما از آدم رک و پررو بدشون میاد.من هم رکم،هم پررو.از آدم سرد بدشون میاد.من خیلی سردم.از آدم مغرور بدشون میاد،من مغرورم.آدما به آدم مثل من میگن:گنده دماغ،خودخواه،عصبانی،بداخلاق.با اینکه من هیچکدوم نیستم.آدما اما،هیچ موقع از خوداشون نمیپرسن که چرا؟چرا یه آدم باید رک و پررو و سرد و گنده دماغ و خودخواه و عصبانی و بداخلاق باشه.نمیخوان باور کنن دلیل این صفات اکتسابی من خود اونا هستن...حوصله ی دوستامو سر میبرم.بدجوری تنها شدم."
زن گریه میکند.مرد با چمدان از در خارج میشود.صدای کوبیده شدن در در فضا میپیچد.
بعد نوشت:آسمون داره میباره،یکریز.بوی بارون همیشه حالمو خراب کرده.نه که فکر کنی بده ها.نه ....دوست دارم همیشه حالم خراب باشه،اینجوری.
آخه چی بگم؟از چی بگم؟یعنی چی که فقط حرف بزن؟!.قبول........اما خیلی مسخره ست عزیزم.نیست؟قبول.........آه عزیزم،پس اونطوری بهم زل نزن.
باز میکنم...میبندم.باز میکنم...میبندم.نه،توی این یخچال چیزی پیدا نمیشه.پر آت و آشغال با خاصیته.میرم توی اتاق موزیک خودمو گوش میدم:کجا رنج موعودم،مایه ی شعر و آواز و شورم.....
قول میدم.قول قول.هیچی نمیگم.خفه میشم.لال میشم.اما تو بگو.آره،از همون اولش.اونروزا که همه چیز خوب بود،تو خوب بودی،منم....از اون موقع که ادبیاتت عشقی شده بود.اونروزایی که اگه خاطره هاشو رمان کنی،به چاب ۲۰ام میرسه و بچه ها توی مدرسه برای عشقمون گریه میکنن.
باشه،حرفی نمیزنم.یعنی حرفی نمونده راستش.تو بگو.میخوام،نگات کنم.
سعی میکنم کتابمو بخونم تا نوبتم بشه.اگه خودم بلد بودم این چندتا موی زیر ابرومو بردارم،اولا هیچ موقع حاضر به نشستن توی آرایشگاه نمیشدم و ثانیا مجبور به تحمل بوی سیگار دستای چیچی جون،نبودم.نوبتم میشه.به چیچی جون میگم:اگه میشه،خیلی نازکش نکنید!
"وقتی همه خوابیم"بیضایی رو نگاه میکنم.وای که این زن چه عالی بازی میکنه،چکامه!فیلم تموم میشه.احتمالا یه دوش آب سرد،بچسبه،میچسبه.سشوار خرابه و احتمالا با موی خیس خوابیدن روبروی کولر حال منم خراب میکنه.موبایلمو میذارم ساعت ۵.سحر میخوام بیدار شم.چراغ رو خاموش میکنم.میخوابم....
ذهنم پر است،
از یک مادیان و کره اش!
فردا،
برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت!
ح.پناهی
بعد نوشت:داره از ابر سیاه خون میچکه....سالمرگ فرهاد.....
دو سال نوشته هامو ریختم توی سطل زباله.سخت بود.اما خیالم راحت شد!
خودت بگو،کنار هم بودنمون،چه باید احمقانه ایست؟!...
